من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه ی باد
رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است.
یه سلام خیلی کمرنگ یعنی هرچی غیر آشتینمی شد اول میگفتی یکمم دوسم نداشتی؟حالتو نه نمی پرسم مطمئنم خوبه حالتهرجاهستی خوبی و خوش خیلی راحته خیالتاحتمال داره یه وقتا یه کمی دلت بگیرهخب برو سراغ اون کس که دلت پیشش اسیرهیکی هست که جای من تو پای صحبتش می شینینمیدونم راه دوره یا راحت اونو می بینیزیادم فرقی نداره اصل اینه که بی وفایینمی خوام چیزی بدونم حتی اینکه تو کجاییتو همین آخر پاییز یه شبی تا صبح نشستمدیدم این دل دیوونه دوباره کار داده دستمآینه را رفتم آوردم با تو روبرو گذاشتمتلخه اما باورش کن من دیگه دوست نداشتماولش خاطره هارو خیلی با حوصله گشتمچون چیزی پیدا نکردم یه جوری ازت گذشتمچون توهم مثل اونایی تازه اینکه اولاشهچرا اون کسی که میخوام نباید تو دنیا باشهمیدونم حرف و دلیلات واسه جواب زیادهکلی خستگی و کلی اتفاق فوق العادهامهم اینه که نمیشه عاشقی از روی اجبارباز می شی مثل بقیه قصه همیشه تکراراز تو کمتر گله دارم از خودم دارم شکایتنتونس بگذره با تو از رو مرز بینهایتدوباره رفتم تو فکر لیلی و سراغ مجنونهرچی زود بیاد به دستت زود میره از پیشت آسونتو طلوع زرد خورشید راس راسی فکرامو کردمقول دادم تو جاده عشق دیگه هرگز برنگردماون کسی که من میخوامش یا فرشتس یا ستارسجنس بغضش از مه و از تیکه های ابر پارستوی رویاهاش همیشه من می مونم می درخشمتو که اینجوری نبودی چجوری تورو ببخشمشایدم کاری نکردی ساقه من شکنندساینکه با سرما نسازه تقسیر خود پرندسما قرار نبود که هرگز واسه هم سد بسازیمبا کارا و رفتارامون خاطرات بد بسازیمپس منم واسه همیشه می رم از فکر تو بیرونتوی جنگل یا که صحرا دیدی رفتم پیش مجنونتقصیر تو که نبوده من به دردت نمی خوردمتوروهم مثل بقیه دست سرنوشت سپردمنشونی نمی نویسم تو همون کوچه و شهرمجوابم ازت نمی خوام چون که دیگه با تو قهرمتو خیال کن از تو دورم یه جایی اون ور دنیاآخرای فصل پاییز نزدیکای شب یلدا
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .
مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم . مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكنيزائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی ،تا ابد در دل من میمانی
اما مطمئنم که خبری هست کاش هرچی هست خیر باشه.