امروز که اومدم نظرات رو بخونم یکی از دوستا خواسته بود که از بیوفایی بنویسم.منم گفتم چشم. این چندتا مطلب رو به خاطر شما نوشتم.
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
شرح این قصه ی جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
دین و دل باخته، دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود
نرگس غمزه فروش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اول آن کس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
اما....
آن یار که عهد دوستارش بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
میگفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
اگه خودت رو تو یه اتاق تاریک پیدا کردی که همه جاش قرمزه ،از دیواراش خون میاد، خیلی تکون میخوره، ضربه میزنه .... نترس.... تو تو قلب من هستی
میتوان با یگ گلیم کهنه هم روز را شب کردو شب را روز کرد
میتوان با هیچ ساخت
میتوان صد بارهم مهربانی را خدا را عشق را
با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد
می توان بیرنگ بود
همچو آب چشمه ای پاک و زلال
می توان در فکر باغ و دشت بود
عاشق گلگشت بود
می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت
"خوبی از هر چیز دیگر بهتر است"
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش