+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384 توسط ستاره
|
»
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384 توسط ستاره
|
» پرنده
پرنده آشیانش را ز دگر آشیانان دوستتر میدارد پرنده هر کجا باشد شبانگاهان به سوی آشیانش باز میگردد.دیرگاهی آشیان گم کرده بودم از نگاه مهربان آشنایم دور بودم. بعد از آن آشفته حالیها به سر منزلگه مقصود خویش خسته و سر در گریبان من رسیدم. مشتهای خسته ام بر در نواخت .دادمیفریاد سر. بگشای در بگشای در . نه صدایی نه جوابی و نه حتی یک نگاه آشنایی.مشتهای خسته ام بار دگر بر در نواخت .قلبم گداخت.از شکاف درب باز خانه همسایمان ناگهان آمد بگوشم این صدا: در مزن آن خانه خالی است. آشنایت دیرگاهی رفته و در خانه نیست. گفتمش پس آشنای من چه شد .گفت:او دیوانه شد.درد هجران تو را طاقت نداشت ،همدم مردان مست و کافر و بیگانه شد .گفتمش:گورش کجاست. گفت:این یک بیت را بر سنگ قبر او بقاست
آشیان را گم مکن تا گم نگردد آشیانآشیان گم کردگان را کی دگر بینی نشان