باز کن پنجره را و به مهتاب بگو صفحه ی ذهن کبوتر خالیست. خوابمان رویاییست. ای نهایت از تو ابدیت درتو . ای همیشه با من تا همیشه بودن .باز کن چشمت را تا که گل باز شود قصه ی زندگی آغاز شود. تا که از پنجره ی چشمانت عشق آغاز شود تا دلم باز شود . دلم اینجا تنگ است دلم اینجا سرد است فصلها بی معنی ست آسمان بی رنگ است. سرد سرد است اینجا. باز کن چشمت را تا دلم گرم شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384 توسط ستاره
|
»
آدم وقتی که میمیره آزاد میشه آزاد آزاد دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم نه از پول نه از......دیگه حتی مریضم نمیشی که کسی نیاد عیادتت ، دیگه غصه ام نداری که بری یه گوشه بشینی زانوهات رواز تنهایی بغل کنی، دیگه عاشق کسی نمیشی که دلت رو بشکنه ،دیگه کسی غرورت رو خورد نمیکنه، دیگه راست نمیگی که دروغ بشنوی، دیگه حتی به اونایی که واقعا" دوسشون داری نمیتونی بگی دوست دارم ،دیگه دلت واسه کسی تنگ نمیشه. چیه؟ناراحت شدی؟شایدم یاد گناهات افتادی؟ یا دلایی که شکستی؟ اصلا"بیا یه کاری بکنیم.بیا نمیریم. بیا زنده بمونیم ولی آدم باشیم.واسه آدم شدن هیچ وقت دیر نیست.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384 توسط ستاره
|
» باز کن
باز کن پنجره را و به مهتاب بگو صفحه ی ذهن کبوتر خالیست. خوابمان رویاییست. ای نهایت از تو ابدیت درتو . ای همیشه با من تا همیشه بودن .باز کن چشمت را تا که گل باز شود قصه ی زندگی آغاز شود. تا که از پنجره ی چشمانت عشق آغاز شود تا دلم باز شود . دلم اینجا تنگ است دلم اینجا سرد است فصلها بی معنی ست آسمان بی رنگ است. سرد سرد است اینجا. باز کن چشمت را تا دلم گرم شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384 توسط ستاره
|
»
خدایا :مرا هرگز مراد بیشعورها و محبوب آنها مگردان.
خدایا: شهرت، منی را که میخواهم باشم قربانی منی که میخواهند باشم نکند.
خدایا: به من توفیقٍِِِِِِِِِِِِِِ تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه ، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، ایمان بی ریا، متانت بی غرور، عشق بی هوس و دوست داشتن بی آنکه دوست بدارند روزی کن.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384 توسط ستاره
|
» داستان عشق:
زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهیها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت: بیاید بازی کنیم مثلا" قایم باشک. دیوانگی فریاد زد:آره قبوله من چشم میذارم. چون کسی نمیخواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند. دیوانگی چشمهایش را بست وشروع کردبه شمردن یک، دو، سه.... همه دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد و اصالت به میان ابرها رفت هوس به مرکز زمین رهسپار شد، دروغ که میگفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت. طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه پنهان شده بودند. دیوانگی همچنان میشمرد هفتادوسه ، هفتادوچهار ...! اما عشق هنوز معطل بود نمیدانست کجا برود تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت است. دیوانگی داشت به عدد 100 میرسید که عشق پرید وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.دیوانگی فریاد زد دارم میام، دارم میام . همان اول کار تنبلی را پیدا کرد تنبلی اصلا" تلاش نکرده بود تا پنهان شود بعد هم نظافت را پیدا کرد و خلاصه نوبت دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود، دیوانگی دیگه خسته شده بودکه حسادت حسودی اش گرفت وآرام آرام در گوش او گفت:عشق پشت گل رز مخفی شده ،دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آن را با قدرت داخل گلهای رز فرو برد،صدای ناله ای بلند شد،عشق ازپشت شاخه ها بیرون آمد دستهایش را جلوی صورتش گرفته بود واز میان انگشتانش خون می چکید. شاخۀ درخت چشمهای عشق را کور کرده بود،دیوانگی که بدجور ترسیده بود با شرمندگی گفت: حالا من چیکار کنم؟ چطور میتوانم جبران کنم ؟عشق جواب داد:مهم نیست دوست من،تو دیگه کاری نمی توانی بکنی.فقط از تو خواهش میکنم از این به بعد یارمن باش،همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه همدیگر به احساس همـۀ آدم های عاشق پیشه سرک میکشند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 توسط ستاره
|